خیریه سرای یادمان توانا از شما دعوت می کند که با تکمیل فرم اعلام همکاری به ما ملحق شوید…

یادمانی شوید...

درگاه پرداخت آنلاین کمک های نقدی

شما می توانید با داشتن رمز دوم کارت بانکی کمک های خود را بصورت آنلاین پرداخت نمایید

یادمانی شوید...

شماره حسابهای موسسه خیریه سرای یادمان توانا

شماره حسابها و شماره کارت جهت واریز بصورت کارت به کارت

یادمانی شوید...

خاطرات اعضای یادمان

برس


دیدم خسته و بی حال اومده با یک نایلون پر از وسایل . _ چه خبر کجا بودی؟ _ کلاس بودم . _ ناهار خوردی؟ _ آره . _ دروغ نگو پینوکیو . دماغت دراز شد .کجا ناهار خوردی؟ _ بچه ها برام ساندویچ خریدن ( همکلاسی های کلاس آرایشگریشو میگفت). _ چی داری تو […]

ناخن


یازده دوازده سالش بیشتر نیست , اما اواخر سال ۹۳ دیدمش که در را که براش باز کردم , ماتیک  قرمز زده ! گفتم یا پاکش می کنی , یا برمی گردی خونه . اخم کرد و تا آخر جلسه نگاهم هم نکرد . یعنی که خوشش نیومده  از ناظم بازی من! جمعه پیش هم […]

۵ دقیقه


در سایت نوشتیم که “روی دیگر سکه عاشقی  , احساس مسئولیت کردن است ” . خوب من به این منظور یک قراری برای سال ۹۴ با خودم گذاشتم . اونم این که : حداقل روزی پنج دقیقه احساس مسئولیت کنم . امروز ۳۱ فروردین : دو تا چراغ حتی کم مصرف خاموش شد. گازی که […]

حمام


میخواستم تا حمام با استعدادترین بچه مان ساخته نشده , حمام نرم , ولی مگه میشه ؟ بالاخره تونستیم این خانواده با مناعت نفس را راضی کنیم که کمک “یاد” در ایجاد یک حمام برای ایشان را قبول کنند . مادر خوشرویشان می گفت: آخه چقدر شما برای ما زحمت بکشید ! ( کاری هم […]

رفت


سه سال پیش بود که یکی از بچه های کار به توصیه آقای سهیل , فرشته بی بال را آوردش پیش من . بچه کار غمگین و افسرده ای بود. اما از همون اول نور عشق تو چشاش بود . عشق به خانواده اش . فرق او با بقیه در این بود که هدف داشت. […]

هدیه دریا


“یاد” خیلی خوشگل شده , چون سمیرای خوش سلیقه , دکوراسیونش رو بدون یک ریال هزینه عوض کرده . ( چشم و گوش حسود به راه راست هدایت) . ممنونم ای هدیه دریا ( معنای سمیرا ). …. کسی که پست بافتنی و آبجی رو درباره اش نوشتم , دلش میخواست بیاد منو ببینه .اومد […]

ارزیابی


به خاطر برخی مسائل شخصی , در شرایطی قرار گرفتم که نتوانستم بچه ها را برای سه هفته ببینم یا در بازدید پس دادن هایشان شرکت کنم و فیضی نصیبم شود. این در طول تاریخ “یاد” بی سابقه بوده . خوشحالم که امروز قرار است دوباره ببینمشان. البته به لطف اختراع آقای گراهام بل , […]

خبرها

” یاد “


مدت ها بود که می خواستیم نام اختصاری برای موسسه خیریه سرای یادمان توانا , که نامی طولانی ست , انتخاب کنیم . برخی پیشنهاد ” سیت” را داده بودند که مجموعه ای از حروف اول سرا / یادمان / توانا است. از آنجایی که معادل انگلیسی آن SIT , به معنای نشستن , دور […]

لطیفه

دور


مرد: این لباسا چیه دوباره رفتی خریدی؟ زن: آخ باز شیطون گولم زد .گفت بهم میاد ! مرد: مگه نگفتم هر وقت شیطون داشت گولت میزد بگو دور شو دور شو؟ زن: گفتم ! ولی گفت از دور خیلی بیشتر بهت میاد !   فرستنده: خانم سارا ۱۰ از این مطلب خوشم آمد روی دیگر […]

گزارشات یادمان

گزارش فروردین ۹۴


ضمن عرض سلام و خسته نباشید , احتراما بدین وسیله گزارش عملکرد ماهیانه موسسه خیریه سرای یادمان توانا (“یاد”) , در فروردین ماه ۱۳۹۴  , به شرح زیر به حضورتان اعلام می گردد: ۱_ برگزاری مراسم عیددیدنی در “یاد” با حضور اکثریت مددجویان ۲_ برگزاری جشن تولد تعدادی از مددجویان و یک یار یادمانی ۳_ […]

از دیگر نشریات

گربه پرستار


گربه سیاه این پست , پرستار تمام وقت یک درمانگاه حیوانات است. چه روح بزرگی داره . شاید بتونیم ازش بیاموزیم. ۱۱ از این مطلب خوشم آمد روی دیگر سکه عاشقی احساس مسئولیت کردن است یادمانی شوید لطیفه های خود را برای ما ارسال نمایید تا با هم بخندیم ارسال لطیفه

من هم هستم

گل تنها


برای هر گلی صاحبی هست و دوست نزدیکش بلبلی هست گل تنها در دشت و کویر است و مادر مهربانش زمین است نوبتی هم باشد نوبت باباست بابای خوبی که آفریننده همه ماست بگیر از گل بلبل کوه و جنگل تا پدر و مادر و برگ و تگرگ زمین به نوعی مادر دوم ماست چون […]

شفا


با سلام برای اینکه شهریه دبیرستانم را بدهم در تعطیلات سال نو ده روز در یک بیمارستان به سمت جاجرود گچکاری میکردم .بیمارستان بزرگ بود و یک بخش آن بیماران روانی بودن . اونجا من واقعا فهمیدم که یک انسانی که عقلش رو از دست داده یک غم دردی رو کشیده که به این وضع […]

پیرمرد


من امروز در راه که خواستم بیام به یادمان روی صندلی اتوبوس نشسته بودم و دیدم یک پیرمرد سوار شد و همه صندلی ها پر بود و من دلم سوخت و بلند شدم تا آن پیرمرد بنشیند. علی ۱۹ از این مطلب خوشم آمد روی دیگر سکه عاشقی احساس مسئولیت کردن است یادمانی شوید لطیفه […]

باشگاه


من یک روز که داشتم به کلاس می آمدم و با داممادمان بودم در سر راه یک نسان با یک پراید تصادف کرد بود من وقتی راننده ی پرایدا را دیدم خیلی خیلی دلم برای راننده پراید سوخت. می خواهم یک خاطره بده برای تان بگویم ما سه نفر بودیم با هم باشگاه می رفتیم […]

بعد


با خاله مسی و بچه های اینجا رفته بودیم پارک جمشیدی اون روز خیلی روز خوبی بود من و خاله گلی و مسی و “فر ” و “فر” “فا ” و “فا” “ما ” و مادر “فا ” با بچه ها رفتیم کوه نوردی . رفتیم و رفتیم وبه یک بوفه رسیدیم از اون بوفه […]

نیازهای خیریه

Top