خیریه سرای یادمان توانا از شما دعوت می کند که با تکمیل فرم اعلام همکاری به ما ملحق شوید…

یادمانی شوید...

درگاه پرداخت آنلاین کمک های نقدی

شما می توانید با داشتن رمز دوم کارت بانکی کمک های خود را بصورت آنلاین پرداخت نمایید

یادمانی شوید...

شماره حسابهای موسسه خیریه سرای یادمان توانا

شماره حسابها و شماره کارت جهت واریز بصورت کارت به کارت

یادمانی شوید...

خاطرات اعضای یادمان

حمام


میخواستم تا حمام با استعدادترین بچه مان ساخته نشده , حمام نرم , ولی مگه میشه ؟ بالاخره تونستیم این خانواده با مناعت نفس را راضی کنیم که کمک “یاد” در ایجاد یک حمام برای ایشان را قبول کنند . مادر خوشرویشان می گفت: آخه چقدر شما برای ما زحمت بکشید ! ( کاری هم […]

رفت


سه سال پیش بود که یکی از بچه های کار به توصیه آقای سهیل , فرشته بی بال را آوردش پیش من . بچه کار غمگین و افسرده ای بود. اما از همون اول نور عشق تو چشاش بود . عشق به خانواده اش . فرق او با بقیه در این بود که هدف داشت. […]

هدیه دریا


“یاد” خیلی خوشگل شده , چون سمیرای خوش سلیقه , دکوراسیونش رو بدون یک ریال هزینه عوض کرده . ( چشم و گوش حسود به راه راست هدایت) . ممنونم ای هدیه دریا ( معنای سمیرا ). …. کسی که پست بافتنی و آبجی رو درباره اش نوشتم , دلش میخواست بیاد منو ببینه .اومد […]

ارزیابی


به خاطر برخی مسائل شخصی , در شرایطی قرار گرفتم که نتوانستم بچه ها را برای سه هفته ببینم یا در بازدید پس دادن هایشان شرکت کنم و فیضی نصیبم شود. این در طول تاریخ “یاد” بی سابقه بوده . خوشحالم که امروز قرار است دوباره ببینمشان. البته به لطف اختراع آقای گراهام بل , […]

لب خندون


امسال طبق سنت قشنگمون با چند تا از یارای مهربون یاد طی سه روز رفتیم و بازدید عید نه تا از خانواده های تحت پوشش موسسه رو پس دادیم . خیلی روزای خوبی بود . از همه عید دیدنی هایی که تا الآن رفته بودم بیشتر بهم مزه داد . همشون دلای بزرگ داشتن و […]

عید دیدنی


m4s0n501 قرار بود سوم فروردین , دفتر موسسه “یاد” باز باشه , تا مددجوها و “یاد” مانی ها , فرصتی برای دیدار با یکدیگر داشته باشند. اصلا چنین استقبالی را متصور نبودم. مثلا , یکی از بچه ها از ذوقش از فاصله ۴۰ کیلومتری تهران , آنقدر صبح زود راه افتاده بود که نیم ساعتی […]

خوراک


اشک از چهره اش سرازیر بود , و به سختی حرف می زد . می گفت :زن برادرم فیلمی رو برام فرستاده که برادرم , برادرزاده های ده ماهه و چهار ساله ام رو وحشیانه کتک زده و سیاه و کبودشون کرده . اونقدر صحنه دردناک بود که دلم می خواست بمیرم . زن داداشم […]

خبرها

” یاد “


مدت ها بود که می خواستیم نام اختصاری برای موسسه خیریه سرای یادمان توانا , که نامی طولانی ست , انتخاب کنیم . برخی پیشنهاد ” سیت” را داده بودند که مجموعه ای از حروف اول سرا / یادمان / توانا است. از آنجایی که معادل انگلیسی آن SIT , به معنای نشستن , دور […]

لطیفه

قبر


قبلنا تو کار یکی دخالت می کردیم می گفتن مگه تو رو با اون تو یه قبر می ذارن؟ ولی الآن با این قبرای دو نفره و سه نفره فکر کنم دیگه اجازه دخالت داریم ! فرستنده : سارا خانم ۱۱ از این مطلب خوشم آمد روی دیگر سکه عاشقی احساس مسئولیت کردن است یادمانی […]

گزارشات یادمان

“یاد” در سال ۹۳


موسسه خیریه سرای یادمان توانا که زین پس با نام “یاد” از آن ذکر می شود در سال ۱۳۹۳ اول با نام و یاد “او” و بعد به لطف “یاد” مانی های گرامی فعالیت هایی انجام داده است , که شرح آن ها به صورت توصیفی از این قرار است : ۱_ دفتر موسسه “یاد” […]

از دیگر نشریات

گربه پرستار


گربه سیاه این پست , پرستار تمام وقت یک درمانگاه حیوانات است. چه روح بزرگی داره . شاید بتونیم ازش بیاموزیم. ۸ از این مطلب خوشم آمد روی دیگر سکه عاشقی احساس مسئولیت کردن است یادمانی شوید لطیفه های خود را برای ما ارسال نمایید تا با هم بخندیم ارسال لطیفه

من هم هستم

شفا


با سلام برای اینکه شهریه دبیرستانم را بدهم در تعطیلات سال نو ده روز در یک بیمارستان به سمت جاجرود گچکاری میکردم .بیمارستان بزرگ بود و یک بخش آن بیماران روانی بودن . اونجا من واقعا فهمیدم که یک انسانی که عقلش رو از دست داده یک غم دردی رو کشیده که به این وضع […]

پیرمرد


من امروز در راه که خواستم بیام به یادمان روی صندلی اتوبوس نشسته بودم و دیدم یک پیرمرد سوار شد و همه صندلی ها پر بود و من دلم سوخت و بلند شدم تا آن پیرمرد بنشیند. علی ۱۸ از این مطلب خوشم آمد روی دیگر سکه عاشقی احساس مسئولیت کردن است یادمانی شوید لطیفه […]

باشگاه


من یک روز که داشتم به کلاس می آمدم و با داممادمان بودم در سر راه یک نسان با یک پراید تصادف کرد بود من وقتی راننده ی پرایدا را دیدم خیلی خیلی دلم برای راننده پراید سوخت. می خواهم یک خاطره بده برای تان بگویم ما سه نفر بودیم با هم باشگاه می رفتیم […]

بعد


با خاله مسی و بچه های اینجا رفته بودیم پارک جمشیدی اون روز خیلی روز خوبی بود من و خاله گلی و مسی و “فر ” و “فر” “فا ” و “فا” “ما ” و مادر “فا ” با بچه ها رفتیم کوه نوردی . رفتیم و رفتیم وبه یک بوفه رسیدیم از اون بوفه […]

ژاکت


روز اول که آمدم شیرینی درست کنم خوشحال نبودم ولی چند هفته که گذشته خوب بود. الان خیلی خوشحالم که چیزهای بیشتری یاد بگیرم. کلاس بافتنی را از اول دوست داشتم والی که چند روز که گذشته همه می گفتن که این کار پیرزنان است . خیلی ناراحت شدم که چرا سرکلاس بافتنی آمدم. هفته […]

نیازهای خیریه

Top