خیریه سرای یادمان توانا از شما دعوت می کند که با تکمیل فرم اعلام همکاری به ما ملحق شوید…

یادمانی شوید...

درگاه پرداخت آنلاین کمک های نقدی

شما می توانید با داشتن رمز دوم کارت بانکی کمک های خود را بصورت آنلاین پرداخت نمایید

یادمانی شوید...

شماره حسابهای موسسه خیریه سرای یادمان توانا

شماره حسابها و شماره کارت جهت واریز بصورت کارت به کارت

یادمانی شوید...

خاطرات اعضای یادمان

عید دیدنی


قرار بود سوم فروردین , دفتر موسسه “یاد” باز باشه , تا مددجوها و “یاد” مانی ها , فرصتی برای دیدار با یکدیگر داشته باشند. اصلا چنین استقبالی را متصور نبودم. مثلا , یکی از بچه ها از ذوقش از فاصله ۴۰ کیلومتری تهران , آنقدر صبح زود راه افتاده بود که نیم ساعتی پشت […]

خوراک


اشک از چهره اش سرازیر بود , و به سختی حرف می زد . می گفت :زن برادرم فیلمی رو برام فرستاده که برادرم , برادرزاده های ده ماهه و چهار ساله ام رو وحشیانه کتک زده و سیاه و کبودشون کرده . اونقدر صحنه دردناک بود که دلم می خواست بمیرم . زن داداشم […]

ماجرا


درست رو خط عابر پیاده , یک دویست تومانی براق , اونم تو شب پیدا کردم , که نسبت به یافته های قبلی کلان تره ( دفعه پیش ۵ ریالی بود) , و این نشونه خوبیه ! ….. ماجرای خانه دار شدن افسانه مثل ماز هزار پیچی میموند , که بالاخره گوش و چشم حسود […]

کبوتر


” بیمارستان لقمان کدوم وریه؟ چهارراه لشکر ؟! ” صدای فریاد مرد جوان و نگرانی بود که در کنارش دختر جوان بی حس و حالی , سرش را به در ۲۰۶ تکیه داده بود و از من آدرس می پرسید. در عین حال که در فایل های ذهنم دنبال جهت می گشتم , مسیر را […]

فکر بکر


از مامان بزرگ مهربونش پرسیدم دختر نازنین ما حالش چطوره؟ فرمودند : از بازارچه ای که هفته پیش اومده بود , خیلی خوشش آمده و مدام داره فکر می کنه که چکار کنه که به بچه ها کمک کنه؟ هی فکر میکنه .هی فکر می کنه ! دلم غنج رفت برای مهربونی و فکور بودنش. […]

حاشیه


m4s0n501 در بازارچه ای که به منظور تامین مخارج شب عید بچه های کار و زنان سرپرست خانوارمان , در روز جمعه برپا کرده بودیم , اعلام کردم هرکس مایل به همراهی در مراسم درختکاری ست , لطفا ثبت نام کند تا بدانیم که چند نفریم , و به اداره منابع طبیعی محترم بگوئیم که […]

ویترین


در ادامه تلاشم برای کاستن از بار روی شانه هام , و البته برای اینکه یک ساختار علمی و درست حسابی به موسسه بدم , از یک مددکار محترم دعوت به همکاری کردم , و در هنگام مصاحبه رقم پیشنهادی ایشان را جویا شدم. نمی گم رقم پیشنهادیشونو اینجا , چون همین رقم بود که […]

خبرها

” یاد “


مدت ها بود که می خواستیم نام اختصاری برای موسسه خیریه سرای یادمان توانا , که نامی طولانی ست , انتخاب کنیم . برخی پیشنهاد ” سیت” را داده بودند که مجموعه ای از حروف اول سرا / یادمان / توانا است. از آنجایی که معادل انگلیسی آن SIT , به معنای نشستن , دور […]

لطیفه

تنکس


بعضیا در بازگشت از سفر سه روزه خارج از کشور : او مای گاد! خدا رو تنکس همه چیز اوکیه ! اووو شیراز چقد چنج شده ! قبلنا ای میدوون اونور نبود؟ ساری شوما به تومیتو چی میگین؟ وای ی اصلا نمیتونم فارسی صحبت کنم ! فرستنده : سارا خانم ۹ از این مطلب خوشم […]

گزارشات یادمان

“یاد” در سال ۹۳


موسسه خیریه سرای یادمان توانا که زین پس با نام “یاد” از آن ذکر می شود در سال ۱۳۹۳ اول با نام و یاد “او” و بعد به لطف “یاد” مانی های گرامی فعالیت هایی انجام داده است , که شرح آن ها به صورت توصیفی از این قرار است : ۱_ دفتر موسسه “یاد” […]

از دیگر نشریات

مسافر پنهان


با فرارسیدن روزهای سرد، بچه گربه ها و گربه های خیابانی برای گرم شدن به داخل محفظه موتور اتومبیل ها پناه میبرند و شبها در آنجا میخوابند. متاسفانه رانندگان بدون آگاهی از حضور این مسافران کوچک ،با روشن کردن ماشین خود باعث زخمی و یا کشته شدن آنان میشوند.برای پیشگیری از وقوع چنین فاجعه ای، […]

من هم هستم

پیرمرد


من امروز در راه که خواستم بیام به یادمان روی صندلی اتوبوس نشسته بودم و دیدم یک پیرمرد سوار شد و همه صندلی ها پر بود و من دلم سوخت و بلند شدم تا آن پیرمرد بنشیند. علی ۱۶ از این مطلب خوشم آمد روی دیگر سکه عاشقی احساس مسئولیت کردن است یادمانی شوید لطیفه […]

باشگاه


من یک روز که داشتم به کلاس می آمدم و با داممادمان بودم در سر راه یک نسان با یک پراید تصادف کرد بود من وقتی راننده ی پرایدا را دیدم خیلی خیلی دلم برای راننده پراید سوخت. می خواهم یک خاطره بده برای تان بگویم ما سه نفر بودیم با هم باشگاه می رفتیم […]

بعد


با خاله مسی و بچه های اینجا رفته بودیم پارک جمشیدی اون روز خیلی روز خوبی بود من و خاله گلی و مسی و “فر ” و “فر” “فا ” و “فا” “ما ” و مادر “فا ” با بچه ها رفتیم کوه نوردی . رفتیم و رفتیم وبه یک بوفه رسیدیم از اون بوفه […]

ژاکت


روز اول که آمدم شیرینی درست کنم خوشحال نبودم ولی چند هفته که گذشته خوب بود. الان خیلی خوشحالم که چیزهای بیشتری یاد بگیرم. کلاس بافتنی را از اول دوست داشتم والی که چند روز که گذشته همه می گفتن که این کار پیرزنان است . خیلی ناراحت شدم که چرا سرکلاس بافتنی آمدم. هفته […]

تنهایی


اون روز توی کلاس نشسته بودم عصابم خورد بود بعد خانم ب گفت چرا امروز انقد عصبی هستی گفتم میخوان منو بندازن بیرون بعد گفت چرا گفتم سنم بالا رفته گفت از چی الان میترسی گفتم تنهایی گفت مگه داداشت نمیاد گفتم ن الان گفت منم دارم تنها زندگی میکنم گفتم بهش دست شما درد […]

نیازهای خیریه

Top